X
تبلیغات
رایتل

تصاویر زیبا . عکس های سریال امپراطور دریا . سرزمین بادها

قسمت 48 امپراطور دریا

 

 شکست لشکر صد هزار نفری امپراطوری

 

یوم مون هنوز نگران جانگهواست که گونگ بوک هم متوجه موضوع میشه و مک بونگ هم از اینکه جانگهوا را تنها گذشته ناراحت و گونگ بوک بهش میگه ناراحت نباش من نجاتش میدم

 

 

کیم یانگ هم پیش یوم مون میاد و میگه همه به خاطر یک دختر بهم ریختند .مگه اون کیه؟ ما اگه نمی خواستم قربانی بدیم که نباید اصلاً جنگ را شروع میکردیم تو با اون دختر چی بدست میاری ؟میخواهی همه چیز را رها کنی مگه تو به من قول ندادی که همه چیز را که مربوطه یه یوم مون بوده فراموش کنی

بانو جمی هم به نیوچانگ یک نامه میده و میگه این را ببر موجینجو و بده به گونگ بوک حیفه که جانگهوا را حرام کنیم باید حداقل از زندگیش استفاده کنیم .ممکنه گونگ بوک تحت تاثیر قرار بگیره

بانو جمی پیش جانگهوا میره و میگه کاش میشد بدونم به چی فکر میکنی مردم همه فکر میکنند من الکی تو را اذیت میکنم  چون تو را مثل دخترم بزرگ کردم اما وقتی بفهمند که تو به خاطر یک مرد به من خیانت کردی شاید نظرشون عوض شه .جانگهوا میگه مردم نمی دونند ولی من میدونم که دلیل اینکه دختربچه های بی مکان را پناه میدادی برای بدست اوردن قدرت و ثروت بود من هم به خاطر تو به خیلیها ظلم کردم . تنها راه جبران این بود که جلوی حرص و طمع تو را بگیریم که نشد .بانو جمی که از این سخنرانی جانگهوا ناراحت میشه میگه پست فطرت .من دلم میخواد تو را بکشم اما نمیزارم به این راحتی بمیری من یک نامه دادم برای گونگ بوک که اگه تو را میخواد باید سربازهاش را ببره چانگهی و لرد کیم را به من تحویل بده .ببینم زندگی تو براش مهمه یا هدفش؟

جانگهوا از موضوع خیلی ناراحت میشه و سه روزه که نه غذا میخوره و نه آب . جونگ دال هم فرصت را غنیمت میشماره و میگه من دلم برای اون می سوزه من وقتی در اردوگاه یی سادو بودم به جانگهوا علاقمند شدم . من زندگی سختی داشتم و نتونستم تشکیل خانواده بدم ولی اگه میخواستم حتماً بانو جانگهوا را انتخاب میکردم چان تی خنده اش میگیره و جونگ دال میگه مگه من چمه من هم قلب با احساسی دارم .الان هم که میخوام ، از دست بانو جمی می ترسم .کاش میشد یک کاری برای جانگهوا بکنیم

نیوچانگ پیش گونگ بوک میره و میگه من هم نمیخوام که جانگهوا بمیره ولی بانو جمی این کار را میکنه .گونگ بوک هم نامه را میخونه و میگه من اصلاً معامله ای با بانو جمی نمی کنم .نیوچانگ از اونجا میره و یون و رییس موچانگ متفق القول میگند ما لرد کیم را تحویل نمی دیم ولی میتونم عقب نشینی کنیم تا جانگهوا را نجات بدیم

لرد کیم هم به گونگ بوک میگه من با بانو جمی معامله میکنم افراد را برگردون . گونگ بوک میگه نمیتونیم این کار را بکینم چون اگه عقب نشینی کنیم دیگه به هدفمون نمی رسیم  . لرد کیم میگه میخواهی جانگهوا را بکشی؟

بانو جمی وقتی میفهمه میگه که درخواستم رد شد. پس من اشتباه کردم  . جانگهوا را بیارید اینجا

بانو جمی هم شروع به تحقیر جانگهوا میکنه و میخواد ثابت کنه که جانگهوا اشتباه کرده و شکست خورده و به جانگهوا میگه گونگ بوک درخواست من را رد کرد .معلومه که تو را ول کرده تو به من التماس کردی که اون نکشم  و گفتی هر کاری که بخواهی میکنم من هم یک غلطی کردم و اون را نکشتم چن دلم به حالت سوخت ولی اون تو را ول کرد افسوس این همه سال را نمی خوری؟ جانگهوا هم میگه من برای این دلم برات می سوزه که هیچکس را توی زندگیت دوست نداری واگرنه میفهمیدی که من چه احساسی دارم . من اگه بمیرم هم گونگ بوک را سرزنش نمیکنم .وقتی کسی را دوست داشته باشی به همه تصمیماتش اعتماد میکنی .البته شما هرگز این چیزها را نمی فهمید .بانو جمی از این سخنرانی تاریخی جانگهوا کفری میشه و میگه بیاید این را ببرید از جلوی چشمم . نگاههای نیوچانگ هم حاکی از تاسف عمیق اون از کارهای بانو جمی داره

 

گونگ بوک هم میزنه توی تیریپ مشروب که یون میاید اونجا و میگه چرا با رد اون پیشنهاد خودت را زجر میدی .بیا عقب نشینی کنیم  .گونگ بوک میگه من آدم بی عاطفه هستم که یون میگه من که میدونم جانگهوا چقدر برات ارزش داره و اگه موفق بشیم پایتخت را بگیرم و جانگهوا بمیره تو تا ابد عذاب می کشی گونگ بوک میگه اگه من احساسات شخصیم را در کارم دخالت بدم نمیتونم امینت افرادم را که به من اعتماد دارند را تامین کنم . پس دیگه این موضوع را بی خیال شو و برو یوم مون بگو بیاید اینجا

یوم مون هم پیش گونگ بوک میاید و بالاخره با هم هم پیاله میشند !! گونگ بوک میگه چند تا از افراد مهار را بردار و برو به ولجو و از اونجا به پایتخت نفوذ کن و جانگهوا را نجات بده . تنها کسی که میتونه این کار را بکنه تویی .حالا هستی که یوم مون قبول میکنه و به سمت پایتخت میره

یون از آمادگی افراد برای حمله به پایتخت خبر میده و رییس موچانگ هم میگه که لشکری که از نامون حفاظت میکرده عقب نشینی کرده ما میتونم راحت بریم اونجا که گونگ بوک میگه همه فرمانده ها برای جلسه خبر کنید . کیم یانگ هم که نگران برنامه هاشه با توپ پر میاید اونجا و میگه تو یوم مون را فرستادی پایتخت ؟ فکر کردی داری چه کار میکنی .میخواهی به خاطر یک دختر نقشمون را خراب کنی .گونگ بوک میگه فرستادن یوم مون جزء استراتژیمونه . کیم یانگ میگه چه برنامه ای ؟چطور یک فرمانده ارتش به این بزرگی میتونه تحت احساسات قرار بگیره .گونگ بوک هم میگه بابا فیتیله را بکش پایین یوم مون وقتی بره پایتخت دیدبانی اونجا را میگیره .وقتی افرادمون به سمت پایتخت میرند با ارتش امپراطوری که در دالبول موضع گرفتند مواجه میشند و با ده هزار نفر نمی تونیم با اونها مقابله کنیم .وقتی یوم مون دیدبانی پایتخت را بگیره به ما علامت میده و وقتی ارتش اونها بفهمند که پایتخت در خطره برای محافظت از پایتخت عقب نشینی میکند که شما باید با یک گروه برید و اونها را غافلگیر کنید و من هم به دالبول حمله می کنم .کیم یانگ از این استراتژیهای گونگ بوک تعجب میکنه که نه انگار کونگ بوک خیلی اینکارست

 

ولی به هر صورت معلوم نشد گونگ بوک حدس زد یا از کجا فهمیده که کل لشکر امپراطوری میره به دال بول و پایتخت را خالی می کنند و در ثانی هر چند در چند جبهه بجنگند صد هزار نفر تعداد کمی نیست . و هر استراتژی با ده هزار نفر پیاد نمیشه که بشه صد هزار نفر را شکست داد .مگه با استفاده از فیلم نامه

 

بانو جمی با سران و اشراف جلسه میزاره و طبق افکار گونگ بوک میگه لشکر مستقر در پایتخت را به دال بول ببرید چون ما باید در دالبول به این جنگ پایان بدیم و اتفاقی هم برای پایتخت نمیوفته

قشون کشی :

ارتش لرد کیم به سمت دالبول میره .که یون خبر میاره همون طور که انتظار داشتیم لشکر امپراطوری با تمام نفرات در دالبول جمع شدند .گونگ بوک میگه یوم مون برای فتح دیدبانی و پایتخت نیاز به زمان داره و به کیم یانگ هم میگه شما هم با نیروها برین بیکری یونگ و اونجا منتظر عقب نشینی لشکر امپراطوری باشین

نیوچانگ هم برای خداحافظی و اجازه پیش بانو جمی میره که بانو جمی میگه من هم به دالبول میایم . من از دست گونگ بوک خیلی عذاب کشیدم و میخوام با چشمهای خودم شکست اون را ببینم

بانو جمی پیش جونگ دال که مسئول تهیه آذوغه است میره و میگه من خودم لشکر را فرماندهی میکنم و تو هم باید با من بیایی .جونگ دال که میترسه میگه برای من افتخاره که با شما بیام ولی اگه من بیام کی اینجا مراقب اوضاع باشه که بانو جمی میگه باشه تو پشت سر ما بیا و تی بوک هم میگه جونگ دال دیدی که خودت چه ترسویی هستی . جونگ دال هم به چان تی میگه من خوب میدونم که کی باید درگیر بشم و کی کنار بکشم .الان احساس می کنم نباید وارد موضوع بشم

لشکر بانو جمی هم به سمت دالبول میره . و یوم مون هم به پایتخت میرسه

جونگ دال هم خودشو مرتب میکنه و به بهانه غذا میره پیش جانگهوا . جونگ دال به جانگهوا میگه به زودی جنگ در دال بول شروع میشه و بانو جمی خودش لشکر را فرماندهی میکنه .گونگ بوک و یوم مون هم هر چند در استفاده از شمشیر و مهارت رزمی خدا باشند هم نمیتوند با صد هزار نفر بجگند اونها دیگه مردند . پس به این نتیجه میرسیم که بهتره من توی این اوضاع از شما مراقبت کنم که جانگهوا میگه برو بیرون. چان تی میاید به اونجا و میگه یوم مون به اینجا حمله کرده

 

یوم مون هم مقرر بانو جمی را فتح میکنه و جانگهوا را نجات میده

 

رییس جانگ به یوم مون میگه بانو جمی اینجا نیست و خودش برای رهبری لشکر رفته به دالبول .یوم مون هم میگه همین الان به طرف دیدبانی پایتخت میریم .

چی ریانگ هم نگران اوضاع که ارباب جو میگه هنوز خبری نرسیده ولی به زودی خبرها میرسه .چی ریانک در مورد جانگهوا میپرسه که ارباب جو میگه یوم مون رفته به پایتخت حتماً اون را آزاد میکنه تو هم بهتر مراقب خودت باشی چون سلامتی تو بهترین کمک برای گونگ بوکه

لشکر بانو جمی و لرد کیم به دال بول میرسند و به دلیل نداشتن جا در سکانس تعداد نفرات با جذر نشون داده میشه و تعداد نفرات بانو جمی روحیه افراد گونگ بوک را هم پایین میاره رییس موچانگ هم به این موضوع اشاره میکنه و یون میگه مثل اینکه قراره کار را اینجا تمام کنند و هنوز هم نفراتشون دارند وارد دالبول می شند . بانو جمی میگه نگاه شون کنید همین اول بادیدن نفرات ما ترسیدند و بی روحیه شدند .اونها چطور می خواستند با این تعداد کم بیاند پایتخت .

یون میگه چرا پس حمله نمی کنیم که گونگ بوک میگه اگه الان حمله کنیم به ضررمون میشه .باید صبر کنیم تا یوم مون دیده بانی پایتخت را فتح کنه و کیم یانگ هم افرادش را مستقر کنه .رییس موچانگ میگه اگه یوم مون شکست بخوره کارمون تمامه که گونگ بوک میگه نگران نباشید یوم مون ناامیدمون نمیکنه

یوم مون هم به دیده بانی حمله میکنه و پنج شش نفری که مراقب اونجاند را می کشند و اونجا را فتح می کنند

یون پیش گونگ بوک میاید و میگه لشکر امپراطوری راه افتاده و میخواند حمله کنند ما باید بهشون حمله کنیم اما گونگ بوک میگه هنوز صبر میکنیم .یوم مون هم با دود علامت میده که دیدبانی پایتخت فتح شده و گونگ بوک هم میگه برای حمله آماده بشین

تی بونگ هم برای بانو جمی خبر میاره که از پایتخت علامتی دیده شده و ممکنه علامت خطر باشه و ممکنه پایتخت محاصره شده باشه .بانو جمی هم میگه عالی جناب در پاتخته و اگه مشکلی برای ایشون پیش بیاد ما شکست می خوریم . بانو جمی دو تا لشکر را مطابق نقشه گونگ بوک به پایتخت میفرسته و میگه ما بدون اونها هم میتونیم گونگ بوک را شکست بدیم

شروع جنگ :

کاپیتان جانگ خبر میاره که چند تا لشکر دارند به سمت پایتخت میرند و گونگ بوک هم دستور حمله را میده و جنگ شروع میشه

سرانجام لشکر امپراطوری با اونهمه سرباز شکست میخوره و نیوچانگ بی خیال مبارزه میشه و فرار میکنه

جانگهوا به اتفاقات افتاده فکر میکنه که یوم مون به اونجا میاید که جانگهوا میگه من خیلی بهت مدیونم و یوم مون هم میگه خوشحال که حالت خوبه .جانگهوا میگه توی مدتی که در زندان بودم همش به مرگ فکر می کردم و به اینکه به خاطر بانو جمی چه کارها که کردم و اینکه چقدر دلم میخواست همه چیز را ول کنم اما حضور یک نفر در قلبم نمیذاشت.تقدیر بین من و تو ناراحت کننده و درد آور بود من برای تقدیری که نمیزار تو من ترک کنی متاسفم چون من هم نمیتونستم کاری برای تو بکنم .من هر وقت به تو فکر میکردم قلبم میشکست . من دوبار از تو التماس میکنم و ازت میخوام که من را فراموش کنی و بری دنبال زندگی خودت

نیوچانگ پیش بانو جمی میاد و میگه ما شکست خوردیم و سربازهایی هم که به پایتخت میرفتند غافل گیر شدند و شکست خوردند ما باید هر چه زودتر اینجا را ترک کنیم .پایتخت در حال سقوطه

 

لرد کیم هم به گونگ بوک میگه ما پیروز شدیم که گونگ بوک میگه این پیروزی متعلق به شماست  سرورم . یون خبر میاره که ما رد بانو جمی را پیدا کردیم که گونگ بوک میگه من میرم دنبال بانو جمی .سرورم شما هم به پایتخت برین

 

 

لشکر شکسته خورده بانو جمی هم میزنه به کوه و جنگل تا بتونه فرار کنند

 

 

یوم مون هم به کیم یان ملحق میشه و کیم یانگ میگه گونگ بوک نیروهای بانو جمی در دالبول را شکست داد و من هم سپاهی را که عقب نشینی کرده بود را شکست دادم تو هم نقش خیلی مهمی توی این پیروزی داشتی.ما الان باید بریم پایتخت و من میخوام با دستهای خودم کیم میونگ را بکشم . راه بیوفتید

 

 

بازرس کل خبر شکست بانو جمی را به کیم میونگ میده و میگه بانو جمی فرار کرده و پایتخت تحت محاصره افراد لرد کیمه .و شما باید هر چه زودتر فرار کنید که کیم میونگ هم میگه چطور یک شاه میتونه قصرش را ترک کنه و اصلاً چطور ده هزار نفر تونستند لشکر صد هزار نفری من را شکست بدند؟

 

 

بالاخره کیم یانگ لباس شاهی را در میاره و با بازرس کل فرار میکند ولی یوم مون افرادش سر راه اونها را خفت میکنند و افرادش را می کشند

 

 

کیم یانگ هم همین موقع میرسه و به یوم مون میگه تو برو کنار و به کیم میونگ میگه عالی جناب کجا میرید شما باید عظمتتان را حفظ کنید میخواهید تاج و تختی که به زحمت بدست اوردین را از روی ناچاری ول کنید و برین که کیم میونگ هم میگه ساکت شو تو چطور جرات میکنی سر راه من بایستی باید همون موقعه که بچه بودی میکشتمت من از این تاسف میخورم که مردی حیله گری که خون کثیف یک خائن توی بدنشه را زنده گذاشتم .کیم یانگ هم میگه خون کثیف من باید با کشتن شما خون خودم را پاک کنم و انتقام مرگ پدر و پدر بزرگم را بگیرم کسانی که به ناحق به عنوان خیانتکار کشته شدند و کیم یانگ کیم میونگ و بازرس کل را می کشه و انتقام خانوادش را می گیره

 

 

به دلیل مشغله کاری و گرفتار بودن و نبود ساحل در پایتخت یوم مون که به یاد حرفهای جانگهوا افتاده بساط شرب خمر به پا میکنه  که کیم یانگ اونجا میاد میگه که گونگ بوک هم داره برای ما دردسر میشه ما به کمک اون وارد پایتخت شدیم و قدرتش بیشتر میشه باید شر اون هم کم کنیم و تو هم انتقامت را بگیری . که یوم مون چیزی نمیگه و کیم یانگ میگه اینقدر زود شمشیرت کل شد؟

 

 

 

بانو جمی هم در حال فراره و گونگ بوک هم دنبالشه. و میگه به جستجو آماده میدیم .نباید بزاریم بانو جمی فرار کنه

 

 

بانو جمی هم که دیگه ناامید شده به نیوچانگ میگه حتی اگه فرار کنیم هم فایده نداره .نمیشه به این گفت زندگی .اشتباه من کجا بوده من قدرت و ثروت را با زحمت بدست اوردم .اما حالا همه اونها از بین رفته بهم بگو کجای کار من اشتباه بوده اینها همش زیر سر گونگ بوکه باید زودتر از اینها میکشتمش .نیوچانگ میگه من به شما خدمت کردم و دیگه چیزی در این دنیا نمی خواستم  .تاسف من از اینه چرا نتونستم جلوی ورود شما به این راه خطرناک را بگیرم و من نمیتونستم به شما بگم این قدرت و ثروت که شما دارین خیلی راحت از بین میره .ما دیگه راه برگشتی نداریم .و احساس تاسف من هم همون احساس تاسف جانگهواست و فرقی نداره

 

 

گونگ بوک هم به اونجا میرسه و تمام افراد بانو جمی را می کشند .نیوچانگ هم آخرین احترام را به بانو جمی میزاره و میره با گونگ بوک تا اخرین نفس میجنگه که کشته میشه

 

 

 

 

و حالا دیگه بانو جمی اسیر گونگ بوک شده

 

 

 

قسمت چهل نه : امپراطوری کیم ووجینگ

 

 

گونگ بوک : من برای بدست اوردن قدرت لرد کیم را به پادشاهی نرسوندم .من به چانگهی بر میگردم .تو هم به پاس خدماتی که انجام دادی ازت تقدیر میشه و بهت مقام میدند .کاش می تونستم اون داغ را از روی صورت پاک کنم

بانو جمی : من اگه بمیریم هیچ تاسفی نمیخورم من یک شاه بر تخت نشوندم و دنیا را دستم بود چیز بیشتری نمی خوام  فقط تنها تاسف من اینکه که اشکهای تو من را تحت تاثیر قرار داد و گونگ بوک را نکشتم

گونگ بوک : جانگهوا از من خواهش کرد که تو را نکشم در بندر یک کشتی منتظر تو .همین الان شیلا را ترک کن

یوم مون : من نتونستم گونگ بوک را بکشم . چون اون نخواست به خاطر خدماتی که کرده بود ازش تقدیر بشه و داشت به چانگهی بر میگشت . من نمیتونستم از پست به اون حمله کنم

امپراطور کیم ووجینگ : من به گونگ بوک مقام کاردار ارشد نظامی که معادل با وزیر دفاعه اعطا میکنم

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
داستان پاندا کو نفوکار در ایران

سیندرلا در ایران

نقد سریال میخک

بررسی فیلم لوسی

سریال رودخانه برفی

نقد سریال عطسه از مهران مدیری - رها ماهرو

جیگر ، کلاه قرمزی

سریال نفس گرم

سریال های نوروز 1395

نقد و بررسی فیلم پذیرایی ساده - رها ماهرو

در حاشیه 2

سریال آسمان من

حکیم ارد بزرگ , ارد بزرگ , Great Orod , philosophy , Iranian philosopher

پیوندها