تصاویر زیبا
 
تصاویر ,تصویر دنیای هنر , تصاویر جالب, تصاویر خنده دار, تصاویر عاشقانه,تصاویر دیدنی , تصاویر سه بعدی, تصاویر,تصاویر Goo



شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
۱۱۵ فیلم ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲!
مجموعه ای از جذاب ترین و پرفروشترین
فیلمهای روز دنیا!هر فیلم 135 تومان!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 مهر ماه سال 1387 توسط: یانگوم

با خواهش هه مو سو از کاهن بزرگ زمینه دیدار هه مو سو و بانو یو هوا اماده شد و این دو عشق قدیمی بعد از بیست سال همدیگر را ملاقات کردند.

یوهوا: حتی اگر خواب باشم و این روح هه مو سو باشد که مرا در آغوش کشیده باز هم خوشحالم.
کاش می دانستی این سالها با غم فراغ تو چه کشیدم.

شروع قسمت 12:
هه مو سو و یوهوا با هم به کوهستان چومو می روند و در دل طبیعت از سالهای فراغ می گویند.
بانو از اخرین دیدار که هه مو سو نابینا بود و نتوانست بانو را ببیند تا به او بگوید از او باردار شده می گوید.
و به او می گوید نام پسرمان را به خاطر اینکه یادگار کمان داری تو بر او بماند جومانگ گذاشتیم.
و از هه مو سو می خواهد که بقیه عمرشان را با هم بگذرانند.
ولی هه مو سو می گوید پدر جومانگ همانی هست که او را بزرگ کرده و......


و همدیگر را در آغوش می کشند و به یاد گذشته ای که از هم دور بودند همدیگر را می بویند و می بوسند

شب هنگام یوهوا در قصر به چیزی که فقط فکر می کند هه مو سو و بازگشت به زندگی با اوست

و هه مو سو هم در کلبه در کوهستان به بانوی خود و پسرش که الان در کنار اوست فکر می کند.

بانو به دیدن شاه می اید و به او می گوید که هه مو سو را دیده و اجازه بده که بقیه عمرم را با او زندگی کنم.

شاه او را نوازش می کند و می گوید همیشه فکر می کردم که اگر هه مو سو زنده بود او را در جایی مستقر کنم و تو به زندگی با او ادامه دهی.
حالا که او زنده است به دیدار او برو

جومانگ مهارتش در جومانگ شدن کامل می شود و در آخرین تمرینی که با استاد خود دارد تیر اندازی در جنگ را تمرین می کند.




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 مهر ماه سال 1387 توسط: یانگوم

 نخست وزیر که حول ورش داشته میی گه نباید بزاریم کسی بفهمه که هه مو سو زنده است و می پرسه حالا باید چی کار کنیم که کاهن هم می گه من خودم این مسئله را حل می کنم و با عالیجناب صحبت می کنم.

ملکه که خوشحال به هوش اومدن پسرشه هی بال بال می زنه و خوشحالی می کنه که بانو یوهوا می یاد به دیدن شازده و یه کم تعارف های مسخره تیکه پاره می کنن مثلا یوهوا از حال شازده می پرسه و براش آرزوی سلامتی می کنه و ملکه هم از جومانگ می پرسه و اینکه ازش خبری داری یا نه

کاهن و وزیر به دیدن عالیجناب می یان تا در مورد اتفاقات پیش اومده توضیح بدن که شاه می پرسه قصر پیشگویی به چنین زندانی چه نیازی داشته در حالی که ما مامورانی داریم که هر مجرمی را ادب می کنن.

کاهن هم می گه اونجا مجرمینی بودن که با حالی که می شده اونا را اعدام کرد ولی اونجا نگه می داشتیم که طبق سرنوشتشون زندگیشون را به پایان برسونن . و می گه اونجا کسی بوده که شاه هم اونو می شناسه اون ژنرال هه مو سو بوده.

که یک دفعه رنگ از رخسار شاه می پره و کلی داد و بیداد می کنه که مگه تو نمی دونستی ن برای دوستم جونم را هم می دم چرا اینو به من نگفتی و خلاصه غربتی بازی در می یاره و می گه هر طوری شده باید از قدرتت پیش بینیت استفاده کنی و اونو برام پیدا کنی

شاه سر این مورد خیلی اعصابش به هم ریخته و بی ریخت شده و همش فکرش مشغول هه مو سو هست

برای تسکین دردهاش به دیدن بانو یوهوا می ره و بهش می گه گاهی فک می کنم اگه شما با هه مو سو زندگی می کردین واون الان زنده بود چه زندگی خشکلی داشتین و خوشتون بود که بانو هم می گه عالیجناب من همیشه هه مو سو را جلوی چشمام می بینم و نمی تونم فراموشش کنم و هر روز خاطراتش برام زنده تر می شه که شاه هم می گه منم همین طور هستم. و خلاصه کلی برای هم احساس در میکنند

داداشی ها برای جومانگ خبر می یارن که همه از پیدا کردن شما نا امید شدن و حالا موقعیت خوبیه که فرار کنین ولی اون می گه من باید به شهر برم و کاری را انجام بدم شماها هم برین موسانگ (همون رییس زندان) را پیدا کنین و بیارینش اینجا

و می یاد به هه مو سو می گه من می خوام برای تامین ما یحتاجمون به شهر برم و زودی می یام که هه مو سو نهی اش می کنه و می گه اونا تو را می کشن که می گه نگران نباش ..هه مو سو بهش می گه چرا از پدرت کمک نمی گیری چطور یه پدر می تونه پسرش را به کشتن بده که جومانگ می گه فعلا لازم نیست و به شهر می ره

اون ور قصه این کاردار گروه یون تابال هنوز دست از سر این آهنگره بر نداشتن تا بیاد و بهشون فنون مخفی ساخت شمشیر را یاد بده که اونم اینقدر متعصبه که اینکار را نمی کنه

اهنگر داره می ره خونه که یک دفعه یکی میی زنه پس گردنش و اونم جا می خوره

وقتی روش را بر می گردونه می بینه ا این که همون جومانگ خودمونه و خلاصه می رن به کارگاه و شروع می کنن به گپ زدن ... جومانگ برای اون قضیه اتیش زدن کارگاه عذر خواهی می کنه و اهنگر هم می گه من خیلی تو را دوست دارم شاه به اون دو تا شازده کارهای اداریی کشور را سپرده تو باید به قصر بیای که جومانگ می گه یه روز نظر شاه را جلب می کنم و الان اومدم تا از تو چن تا شمشیر بگیرم که مو پال مو اولش قر می یاد ولی وقتی جومانگ خواهش و تمنا می کنه می گه برات جور می کنم

شازده کوچیکه می یاد به بزرگه می گه من همه چی را به وزیر و کاهن گفتم که کله اون بزرگه سوت می کشه و می گه تو یلی خر و احمقی تو همه ما را به باد فنا می دی هیچ می دونی چی کار کردی؟؟؟

اونم می گه همه تقصیر را گردن من ننداز تو هم مقصر بودی و خلاصه شازده تصمیم می گیره برای پاک کردن گندی که داداشش زده بره پیش کاهن و باج سبیل بده تا کارشون نداشته باشه و دهنش قرص باشه



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 مهر ماه سال 1387 توسط: یانگوم


خلاصه قسمت اول سریال افسانه جومانگ


 


منبع


قوم گوجوسئون در اطاعت از امر امپراطوریشان در سرتاسرجزیره هان بان و جلگه لیائو دانگ عازم جنگ با سواران نیرومند قوم هان بودند. بعداز مأموریت جنگی یکساله قوم گوجوسئون نابود شد. بعدازآن قوم هان دسته های ناک-رانگ،جین-بئون و هایون-تو-گون را بوجود آوردند.این چهار دسته مبارز درزمین های قبلی قوم گوجوسئون هستند.اعضای قبیله گوجوسئون توسط هان ها از وطن خود رانده شدند.همگی مهاجران به کشورهای دیگر بی هدف و بدون آسودگی همه جا سرگردان بودند.هنگامی که سختگیری ها شدت پیدا کرد .......
 



درکانون تمام این جریانات هائه مو-سو قرار داشت



دسته هیون-تو-گون


شهر هیون-تو-گون



از قصر فالگیری پادشاه قوم هان سریعا احضار می شه....



شاه در حال رفتن به قصر فالگیری پسرش را می بینه که از شکار برگشته و خیلی بی حاله که به اون می گه من نمی دونم بعد از من چه طوری می خای زمام مملکت را در دست بگیری و...



این آقا شاهزاده



فالگیر از پیشامدی سخت در تعجبه و نمی تونه بفهمه چه معنی ای می ده



اون می گه این پیشامد یا باعث قدرت قوم هان می شه ویا سلطنت شما را به خطر می ندازه



جریان اینه که خانم کاهن در میان خورشید بائو یه پرنده 3 پا دیده که چند لحظه رو خورشید مونده و ناپدید شده



 این هم هائه مو سو است که داره سربازاشا برای جنگ با قوم هان آماده می کنه



جلسه ای از طرف امپراتور برپا می شه که همه سران قبایل هم دعوت می شن این خانم هم دختر رئیس قبیله هابائک دوشیزه یو-وا است که به نمایندگی از طرف پدرش اومده



اینم که وزیر اعظم و پسر شاه قوم هانه که به نمایندگی از طرف پاپی جونش اومده و تا بانو یو وا را می بینه دلش قیلی ویلی می ره



خب این آقا هم نماینده امپراطوره که حکم امپراتور را می خونه و می گه هر کی به هائه مو سسو کمک کنه یا به آوارگان هیون تو گون کمک کنه سزاش مرگه ولی هر کی اونا را به ما تحویل بده پاداش خوبی می گیره



اینا هم اهالی هیون تو گون هستن که اقای بازرس در مجلسی در حضور سران قبایل اونا را قتل عام می کنه.



هیشکی هم هیچی نمی گه به جز بانو یو وا که تا اعتراض می کنه اونو به جرم توهین به فرمان امپراتور زندانی می کنن



شاهزاده هانی ها که خاطر خاه دختره است از یکی از مقامان ارشد درخواست می کنه که ببانو را آزاد کنه



اونم شب هنگام اونو ازاد می کنه و کلی منت می زاره سر دختره که به خاطر فلانی ازادت می کنیم



سربازان هائه مو سو در حال تعلیم هستن



خبر جلسه ای که علیه هائه تشکیل شده و خبر قتل عام مردم شهرش را به گوش اون میرسونن



اونم جاسوسی را به قصر می فرسته تا با شاهزاده دیدار کنه که سربازا می فهمن و شاهزاده می خاد که یه جورایی درستش کنه



این خانم هم همسر شاهزاده است و اونم بچه اشونه



شاهزاده یواشکی با اون مرد دیدار می کنه و دستورات لازمه را بهش می ده تا به هائه برسونه(حتما تعجب کردین که یه نفر از قوم هان با هائه مو سو خوبه درست فکر کردین این دو  تا از بچه گی با هم دوست بودن منظورم شاهزاده و هائه است)



وزیر اعظم موضوع را می فهمه و یه کارهایی می کنه



شاه تا جریان را می فهمه با شمشیر زخمی بر شکم شاهزاده می زنه و کلی دری وری بارش می کنه وللی اون حاظر نیس کوتا بیاد



سربازان هائه مو سو جنگ را شروع می کنن



در این جنگ هائه زخم بدی می خوره و به رودخانه می افته



خبر به گوش شاهزاده می رسه خیلی ناراحت می شه و دستور می ده همه ساحل را بگردن تا اونو پیدا کنن



اونا هم دستور را اجرا می کنن 



 هائه هم رو ابب شناور داره می ره که ییهوییی



بانو یو وا اونو می بینه ولی خوب نمی دونه که کیه



با کمک پیشکارش اونو به کلبه اش می بره



هنگام درس کردن دارو باباش می یاد که یه فیلمی بازی می کنه تا به داخل کلبه نره و اونو نبینه


بازیگر نقش پدرش هم وزیر اوگی یوموی سریال یانگومه



اونو پرستاری می کنن تا بلکی خوب بشه




و بلاخره به هوش می یاد



یو وا با مرد غریبه می رن تا جای پیدا شدن اونو ببینن و اختلات کنن



مرد غریبه از یو وا تشکر می کنه ولی یو وا می کنه تو بباید برام جبران کنی که اونم مسی گه من الان چیزی برای جبران ندارم که اونم می گه تو باید خودتو به عنوان شوهر من به بابام معرفی کنی تا منو به کسی که دوس ندارم شوهر نده



مامور بابای یو واا اونا را می بینه و می فهمه که بازوی این مرد زخمیه 



یو وا که دیگه طاقت نداره می خاد ببره به باباش بگه من شوهرمو انتخاب کردم



تا می ره می بینه از طرف امپراتور اومدن و می گن هائه مو سو زخمیه و فرار کرده وای به حالتون اگه بهش پناه بدین که همه شهرو می سوزونیم



سربازه به بابای یو وا می گه که من اون مرد را با دخترت دیدم و دستشم زخمی بود احتمال زیاد خودشه !!!!



یو وا که یه بوهایی می بره می یاد و به مرد غریبه می گه تو هائه مو سسو هستی چرا به من نگفتی و....



که اون منکر میی شه و خودشو کس دیگه ای معرفی می کنه 



یو وا هم داره برا پیشکارش درد دل می کنه که کاش این مردی که من نجات دادم هائه ببود و من عاشقشم و .....


(اینم بگم که هائه مو سو به خاطر تقابلش با امپراتور و کمک به مظلومین مورد علاقه خیلی هاست)



هائه که خودشو در خطر م بینه با مشاهده سربازان سواره نظام امپراتور در این دهکده تصمیم به فرار می گیره


 


 


 


 


منبع


 




.: Weblog Themes By Pichak :.


<<    3      4      5      6      7      8      9      10      11      12    >>

 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک


تبادل لینک