












خب به اونجا رسیدیم که شاه از یانگوم می پرسه که مینجانگهو رو دوست داری و اونم میگه بله.... و بهش میگه که دوست ندارم صیغه صلتنتی بشم و می خوام پزشکی تمرین کنم و... و شاه بهش میگه فردا صبح طبق معمول به باغ بیا...
شاه که می فهمه افسر کشیک اون شب افسر مینه تصمیم می گیره بره به دیدنش ولی در همین حال یانگوم داره ماجرای ملاقاتش با شاه رو برای افسر مین تعریف می کنه و افسر مین میگه که کارت اشتباه نبوده و بعد میره اشکاشو پاک می کنه که با صدای اوهوم سرپرست خواجه ها به خودشون میان و می فهمن که بله شاه پشت در بوده و هم صداشون و هم سایه حرکاتشونو می دیده... 
سرپرست خواجه ها به اونا میگه شاه از هر دوشون خواسته فردا باهاش قدم بزنن...
فردا در حالیکه داشتن قدم می زدن شاه از یانگوم می پرسه تو و افسر مین از کجا همدیگه رو شناختین و یانگوم می گه که جواهر بدلی سه گانشو جا گذاشته بود و از روی اون همدیگه رو شناختن و شاه بهش میگه که اونو به من نشون بده ولی یانگوم بهش میگه من اونو دادم به افسر مین...
و شاه تصمیم می گیره که تیراندازی کنه و میگه چرا تنها اینکارو بکنم و با افسر مین مسابقه میزارن و شاه میگه شرط ببندیم اگه تو بردی من کمانمو به تو میدم و اگه تو بردی جواهری بدلی سه گانه رو به من بده....
و مسابقه شروع میشه و شاه 4 تیرش به هدف می خوره ولی تیر آخر به هدف نمی خوره و در حالیکه افسر مین تیر آخر رو می زد بهش گفت من یانگومو دوست دارم تو چطور و افسر مین تیر رو شلیک می کنه و آخرین تیرش هم مثل بقیه به هدف می خوره... و میگه بله و شاه یکدفعه یه تیر بر میداره و به سمت افسر مین نشانه می گیره و افسر مین خودشو برای مردن آماده می کنه و لی شاه تیرو به هوا می زنه و بعد صدای یه پرنه میاد!!!! و بعد شاه کمانشو میندازه جلوی افسر مین... (اولش می گیره جلوش بعد که افسر مین نمی گیره میندازه جلوش)
از طرفی هم ملکه مادر ملکه رو دعوا می کنه که چرا دستور رو نمی نویسه؟؟ و ملکه دلایلشو میگه ولی ملکه مادر بازم زیر بار نمی ره و میگه فوری دستورو بنویس...
یانگوم میره پیش یونسنگ و:
یونسنگ: یانگوم ، همه چیزها به خوبی پیش می رود من درباره تو و مین جانگهو به شاه گفتم (تعجب یانگوم)
بانو مین: درست است که وقتی شاه این موضوع را شنید عصبانی نشد
چنگ: چطور ما چیزی در مورد آن نمی دانستیم؟ ما شنیدیم آن مربوط به زمانی است که تو بانوی دربار بودی...دقیقاً چطوری بود؟
بانو مین: آن مربوط به کی است؟ واقعاً آن در آن زمان شروع شد؟
یانگوم (متعجب و در فکر) : بله...
بانو مین: اوه ، خدای من! پس آن مربوط به آن دوران است
چنگ: چطوری شروع شد؟ بار اولی که او را دیدی از آن خوشت آمد؟ چه حسی داشتی؟ (یانگوم سرشو تکون میده) اوه... چه شیرین...
بانو مین: در مورد دستهاش؟ آیا دستهایش را توی دستت گرفتی؟
یانگوم (با همون حالت): بله...
بانو مین: او اینکار را کرده! دستهایش چطور بود؟
یانگوم: آن ها گرم بودند...
چنگ: گرم؟ چقدر گرم؟
یانگوم: خیلی گرم بود ... خیلی گرم...
بانو مین: من می دانم که تو آن را خیلی دوست داری اما من فکر می کنم شما خیلی زیاده روی کردید ما حتی یک مرد را از نزدیک ندیدیم (کجای کاری؟؟!)
یونسنگ: یانگوم ... چی شده؟
یانگوم: من باید چکار کنم؟ حالا من باید چکار کنم؟
وقتی بانو مین برای عالیجناب سیب آورده بود خبر میرسه که افسر مین می خواد شاه رو ببینه و بانو مین هم می ره به یانگوم میگه... و به همین دلیل یانگوم منتظر افسر مین می مونه و وقتی میاد ازش می پرسه که به شاه چی گفتی؟ که یه دفعه افسر مین یانگومو بغل می کنه....

یونسنگ هم میره پیش عالیجناب و میگه من اشتباه کردم یانگوم و افسر مین هیچ ارتباطی با هم ندارن (الان دیگه؟؟!!) بعد شاه در جواب میگه سوک وون تو منو دوست داری؟ عشق... طریقه عاشق شدن... 
فردای اون روز خبر می رسه که شاه دستور داده که دستور صیغه کردن یانگومو متوقف کنید.... و شاه قصه شکست عشقشو برای یانگوم تعریف می کنه (من چیزی ازش سر در نیاوردم...)
شاه به افسران میگه که شما به توانایی های یانگوم اعتقاد دارید و... که همه میگن بله... و میگه من یانگومو به درجه سوم خانواده سلطنتی ارتقا میدم و لقب «یانگوم بزرگ» رو بهش میدم و اونو می کنم پزشک شخصی خودم... و اون به درمانگاه قصر کاری نداره و پزشکیه که فقط برای سلامت منه... 
و مراسم اعطای حکم:
و افسران که خونشون به جوش اومده میان و به شاه میگن که افسر مین رو تبعید کن و شاه هم قبول می کنه.... و افسر مین تبعید میشه... و وقتی خبرش از طریق چنگ به یانگوم میرسه یانگوم میدوئه آماده میشه و میره دنبالش و می فهمه که جواهر بدلی سه گانه رو فرستاده پیش داگو و رفته و یانگوم هم جواهر بدلی بر میداره و میره دنبال افسر مین.... و بالاخره بهش میرسه:
ی: !آقا! آقا! نه ... تو نمی تونی بری.... اگه تو بری... اگه تو اینطوری بری...
م: برگرد... من به خاطر گناهم تبعید شدم... شما الان یک افسر هستید چطور توانستید اینطور به دنبال من بیایید؟
ی: آقا...
م: آیا معنای قبول دستور شاه را فراموش کردی؟ فراموش کردی چقدر سختی کشیدی تا به این نقطه برسی؟ آن فرمان شاه است با بی توجهی به آن نگاه نکن وقتی تو این عنوان را پذیرفتی لازم است که سخت تر از قبل تلاش کنی هنگامیکه این عنوان را پذیرفتی تو بیش از گذشته سختی خواهی کشید لطفاً احساسات شخصی خود را فراموش کن لطفاً همه چیز را فراموش کن ...
ی: تو می توانی... تو خودت می توانی اینکار را بکنی؟
م: بله ، من اینکار را کردم!
ی: من نمی توانم من واقعاً نمی توانم اینکار را بکنم!! حداقل... حداقل این را پیش خودت نگهدار...! ( و جواهر بدلی رو میذاره تو دست افسر مین)
(گریه می کنیم...با این آهنگ غمناکی که گذاشته حتی اگه نخواید گریه کنید مجبور می شید...)

و یانگوم شاه رو معاینه می کنه و در آخر بهش میگه که ادویه خانه سلطنتی رو به من بدید و شاه موافقت می کنه و یانگوم خیلی سنگین میگه خیلی ممنون که شاه منطورشو می فهمه...
و یانگوم کارشو در ادویه خانه هم شروع می کنه و به بقیه پزشک ها هم چیزهایی رو که یاد می گیره میگه...
یه روز هم که یانگوم و شاه داشتن قدم می زدن یانگوم و شاه هر دوشون تابلوهای تیراندازی رو می بینن و...
یه مدت بعد در حالیکه شاه هم مریض شده بود یانگوم یه خرگوش مجروح رو می بینه و اونو با عمل جراحی نجات میده...
و بیماری عالیجناب هم بدتر میشه (انسداد روده) و یانگوم به پزشک ها میگه که تنهاراه عمل جراحیه ولی همه مخالفت می کنن و می گن این چیزیه که روی حیوانات امتحان شده و نمی تونه مطمئن باشه...
و یانگوم مجبور میشه به خود عالیجناب بگه ... و عکس العمل عالیجناب:
و ماجرا همچنان ادامه دارد....
بازهم مقامات مخالفت را اعلام می کنند که پادشاه اعلام می کند من بانوی پزشک یانگوم را به عنوان یک صاحب منصب مرتبه هفتم اعلام می کنم و با مخالفت یکی از مقامات ، پادشاه یانگوم را به عنوان یک صاحب منصب مرتبه ششم منصوب می کند...
و به افسرمین می گوید که برود فرمان را اجرا کند...

مقامات و وزرا از افسرمین می خواهند که فرمان پادشاه را قبول و اجرا نکند...

ملکه به یانگوم می گوید که از بین بردن خواسته ملکه مادر سخت است و شما سزاوار دریافت رتبه ششم نیستید بلکه رتبه سوم شایسته شماست...
یانگوم می گوید وقتی من بچه بودم و با پسرها خرگوش می گرفتم ، مادرم تلاش می کرد مرا منصرف کند اما من همیشه از او می پرسیدم چرا من نمی توانم به همین دلیل می خواهم نشان بدهم که یک بانوی پزشک هم کسی است که پزشکی یاد می گیرد پس به همین خاطر من فرمان پادشاه را قبول کردم...

افسرمین جانگ هو به دیدن یانگوم می رود اما متوجه می شود که پادشاه به دیدن یانگوم رفته است...

پادشاه به دیدن یانگوم می رود...

مقامات به دیدن پادشاه می روند و اعلام می کنند که حتی دانشوران هم با متهم کردن افسرمین جانگ هو موافقند ، پادشاه می گوید من این فرمان را دادم پس چطور سعی دارید او را متهم کنید که یکی از مقامات می گوید او متهم است زیرا در برابر قانون قرار گرفته و شما را گیج کرده است پس چنین چیزی ممکن است دوباره اتفاق بیفتد و باید مجازات شود اما پادشاه با خواسته ی آن ها مخالفت می کند...

افسرمین پادشاه و یانگوم را می بیند که هر روز صبح در حال پیاده روی هستند...

افسرمین که به دیدار پادشاه رفته است ، پادشاه از او می پرسد که چگونه با یانگوم آشنا شده است او می گوید من زمانی که او به عنوان بانوی آشپزخانه دربار بود با او آشنا شدم...

افسرمین به یانگوم می گوید که من می دانم که شما می خواهید بیماری قلبی پادشاه را درمان کنید و هر روز صبح با او قدم می زنید اما او پادشاه است و همه در قصر در این باره می دانند...

پادشاه و ملکه به دیدن ملکه مادر می روند...

ملکه مادر به پادشاه می گوید که من شنیده ام شما بانوی پزشک یانگوم را در مقر بانوان پزشک ملاقات کرده اید و هر روز صب او را صدا می زنید که در باغ با او قدم بزنید ، شما فرمانتان را پس گرفته اید پس چطور مخفیانه به دیدار او می روید اگر شما این قدر او را در کنارتان می خواهید پس او را به عنوان صیغه سلطنتی بگیرید...

یانگوم که از موضوع پیشنهاد ملکه مادر به پادشاه با خبر شده است به دیدار ملکه می رود و اعلام می کند که من یک بانوی پزشک هستم و خوسته من مداوا کردن است و من حتی فکر چیز دیگری را کنارش نکرده ام که هرگز بخواهم قدرتی بدست بیاورم یا مورد علاقه کسی قرار بگیرم...

ملکه به یانگوم می گوید که من به شما اعتماد دارم و پادشاه به ملکه مادر گفته است آن فقط برای کمک پزشکی بوده است و حتی اگر این خواسته ملکه مادر باشد تا زمانی که پادشاه نخواهد او نمی تواند کاری بکند...

پادشاه دستور می دهد که یانگوم را به باغ فرا بخوانند...

یانگوم به پادشاه می گوید که من فراتر از حدم پیش رفتم که خواستم بیماری قلبی شما را درمان کنم واین طوری برای مادر شما سوء تفاهم به وجود آوردم پس لطفا مرا به مرکز بهداشت عمومی بفرستید...
پادشاه به یانگوم می گوید سوء تفاهم مادر من همه اش همینه ، دقیقا من نمی دانستم تا مادرم آن طور با من صحبت کرد...

مقامات سلطنتی باز به دیدن پادشاه می روند و می گویند که شما حالا باید تصمیم بگیرید یا دردسرهای بیش تری پیش می آید ، لطفا درباره اعلام جرم صاحب منصب مین جانگ هو تصمیم بگیرید چون با این کار تنها مین جانگ هو قربانی می شود و تعداد زیادی از صاحب منصبان و دانشوران دولت را ترک می کنند و ملکه مادر تصمیم درستی گرفته اند و شما می توانید بانوی پزشک یانگوم را به عنوان صیغه خود داشته باشید و مین جانگ هو را تبعید کنید...

ملکه مادر به دیدار ملکه می رود و به ملکه می گوید که چرا فرمان صیغه سطنتی شدن یانگوم را ننوشته است ، ملکه به ملکه مادر می گوید که یانگوم یک بانوی پزشک است و پادشاه او را نزدیک خودش می خواهد تا سلامتی اش را چک کند و من فکر می کنم شما دچار سوءتفاهم شده اید...

ملکه مادر می گوید پس شما فکر می کنید این بانوی پیر سمج شده است بدون این که شرایط را بفهمد که ملکه می گوید شما در مورد من دچار سوءتفاهم شدید که ملکه می گوید پس اگر این طور نیست فورا فرمان را بنویس...

یونسنگ به دیدن یانگوم می رود و از او می پرسد که آیا این حقیقت دارد که تو عاشق افسرمین جانگ هو هستی...
هم چنین یونسنگ به دیدار پادشاه می رود و به پادشاه می گوید که من می دانم این برخلاف قانون است اما من یک خواسته مهم دارم و آن این است که من به عنوان دوست یانگوم که بیش ترین ارزش را برای او قائل است و بهترین کسی است که او را می شناسد ، شما احتمالا یانگوم را از قبل می شناسید او همواره در حال سعی و تلاش است چه زمانی که غذا بپزد یا این که او طبابت کند و من شنیدم این به خاطر سوء تفاهم ملکه مادر است و ملکه مادر به این راه فکر می کند چون او جهات فداکاری یانگوم را در کارش نمی داند و شما احتمالا این را می دانید و برای شما فقط شایسته است که او را به عنوان بانوی پزشک قرار دهید و اگر او را صیغه کنید ، این کار تلاش های او را تباه می کند و از شما می خواهم اجازه دهید باقی عمرش را با یارش بگذراند...
پادشاه که از گفتن حرف یارش از زبان یونسنگ متعجب شده است از یونسنگ می پرسد یارش ، که یونسنگ ادامه می دهد و می گوید که آقای مین جانگ هو و یانگوم به هم علاقمند هستند...

پادشاه به دیدار ملکه مادر می رود و ملکه مادر به پادشاه می گوید که ملکه دستوری نوشتند که یانگوم فردا صیغه شما شود...
وزرا و مقامات که از شنیدن این خبر خوشحال هستند به دیدار پادشاه می روند و به پادشاه می گویند ما دستور آماده کردن جشنی را داده ایم...

پادشاه به سرپرست پیشکارها دستور می دهد که همه خدمتکاران را بیرون و بانوی پزشک یانگوم را به این جا بیاورد...

یانگوم به نزد پاد شاه می رود...

پادشاه به یانگوم می گوید که من شنیده ام شما عاشق افسرمین جانگ هو هستید آیا این حقیقت دارد...

یانگوم به پادشاه می گوید بله...
