X
تبلیغات
رایتل

تصاویر زیبا . عکس های سریال امپراطور دریا . سرزمین بادها

خلاصه قسمت ۲۸ سریال امپراطور دریا

نیون چانگ این خبر رو برای بانو جمی میاره و میگه : مادر جان مادر جمی گونگ وک اومد(به لهجه شنبه بخونید) در ان لحظه بانو جمی خونش به جوش میاد و وقتی میفهمه لرد این اجازروداده میخاد بره با دستای خودش خفش کنه اما نمیتونه

یومون هم همین خبرو میاد به ارباب ئی میده و ارباب میگه : خاک وچوک چه جسارتا ما باید با بانو جمی صحبت کنیم

مراقب جانگ هوا میاد و میگه یه گروه جدید وارد موجینجو شده که سرپرست این گروه اسمش جانگ بوگو هست و جانگی هم که اسم عشقشو میشنوه منقلب میشه

لرد میاد و با جانگی صحبت میکنه و قضیه رو با جانگی میگه که اونم میگه من اونو میشناسم و کل اشنایی اون با گونگ بوک رو از اول که برده بوده تا اخ با لرد میگه و باعث میشه که لرد بیشتر از گونگ بوک خوشش بیاد

جانگی به ساحل میره و از دور به عشقش نظاره میکنه

گونک و بروبچش دارن میرن چانکهی که تو راه یون مگه ما خیلی وقته نیومدیم اینجا و دلم تنگ سده رییس موچانگ هم با گونگ دردو دل میکنه

همه وارد چانگهی میشن و چیریانگ که زودتر وارد شده با حکم ران اونجا میاد پیش گونگ و حکم ران میگه چون لرد به ما گفته ما شمارو حمایت میکنیم و گونگ هم میگه ما میخوایم تو کارخانه کشتی سازی کشتی بسازیم

این دو افریته هم جلسه گرفتن و جمی میگه من پوست از سر این لرد میکنم و ارباب ئی هم میگه من همه رو جز دزدان دریایی با هم متحد کردم و قبل اینکه تو این کارو کنی من گونگ بوکو از سقف اویزون میکنم

یون و گونگ با هم به یاد بچگشون میرن تو ساحلو قدم میزننو دنبال قبر بابای گونگ میگردنو پیداش میکنن البته با شکو تردید و بعد هم سر قبر باباش مراسم انجام میده گونگ بوک

اینجا هم گونگ بوک داره به افرادش اموزش تیر اندازی میده

 

اینجا هم یه جلسه دارن و میخوان به دزدان حمله کنند که میگن ما باید اول به دزدان جزیره دانگ سا حمله کنیم و به یون میگه بپر برو بروبچ رو اماده کن

 

جونگ دال هم میره به یکی از فرماندها سر بزنه که میبینه مست کردو بهش میگه تو خجالت نمیکشی تو حیا نمیکنی بعد میفهمه به یه سه تا دختر هم توو اتاف ... میگه ای خاک بر سرت من تو عمرم تا حالا موقع کار از این کثافت کاریب ها نکردم و جو ارباب ئی میگیرتش و میگیره این رئیسرو میزنه و میگه تو باید همیشه اماده باشی بعد به اون نوچش میگه من از الان الگوی خودم رو یومون قرار دادم (بیچاره یومون) و تیکه جالب اینجاست که ابروهاشو مثل ارباب ئی میکنه

 

گونگ بوکو و موچانگ و یون دارم با هم گپ میزنن که هاجین میاد میگه سانگ پیل زخمی برگشته ازش گونگ میپرسه کجا بودی و اون هم میگه ( با لهجه الن دلون بخونین) پدر من به خاطر تو رفتم تا جاسوسیه اون ها رو کنم وبعد گونگ ازش میپرسه چرا این کارو کردی میگه به خاطر اینکه شما منو اون موقع بخشیدید

 

و بعد برو بچ گونگ شروع میکنن به حمله کردن که میگیرن بابهای افراد جزیره دانگ سا رو میارن جلو چششون و یون در این موقع  می فرماید: من میخوام خودم همه اینا رو بکشم چون اونها ناموس من هاجینو زدن دستشو زخمی کردن (اوه اوه یا بیژن پیغمبر یون غیرتی شد) اما گونگ نمزاره و میگه اینا فقط به حرف سرپرستاشون گوش میکردند ما میتونیم اینارو بیاریم تو شرکت خودمون و این کارهم میکنه

 

و جانگ دال هم این خبر مسرت بخشو به ارباب ئی میده و سرپرست جانگ میگه : من باید تو دهنه این گونگ بزنم (جمله امام خمینی)

و در اینجا هم یومون داره به سربازاش اموزش میده که سرپرست جانگ دو نفر که داشتن فرار میکردنو میاره و یومون هم برای اینکه بگه ما هم هستیم و یه خودی نشون ده میگیره این دو نفرو رو دیدیم دادادم دودوم میکنه (میکشه)

 

افراد بانو جمی میرن که ببینن چه کسی داره با شرکتشون میجنگه که که محافظ جانگ هوا نمیزاره و اونارو شکست میده و سپس اونا میرن پیشه نیون چانگ که نیون میگه خودم میرم که بفههمم کی پشته این ماجراست

 

مک یونگ داره با بانو جمی صحبت میکنه و میگه ما داریم از شرکت رقیب شکست میخوریم که وتی میره نیون چانگ میاد و ه جمی میگه من فهمیدم که جانگ هوا زئیس اون شرکت هست و بانو هم تا اینو میفهمه میگرخه

 

مک یونگ اونجا والگوش وایساده بود و میره این خبرو به پسرش میده و پسرشم میره که بره به گونگ بده

 

روز بعد جانگ هوا میره به مقر بانو جمی

 

جانگی میره پیشه بانو جمی و بانو میگه من تو رو بزرگ کردم این رسمشه بشکنه دستم که نمک نداره بعدجانگی میگه من میخوام با شما رقابت کنم و هر فوتوفنی که از شما یاد گرفتم به کار میبرم و پا میشه میره که بانو جمی با خودش میگه خودم کردم که لعنت بر خودم باد

 میریم به یانگزو ارباب سول چشم انتظاره که یه نامه از گروهش براش بیاد و بعد میبینه که خرزو خان(ارباب جو) واردمیشه و به سول پیانگ میگه از بست چشم انتظار ماندی گوشت تنت اب شده بیا اینم نامه از چی ریانگ ارباب سول هم که میفهمه اوضاع در ارامشه یه نفس راحت میکشه

یومون میره به مقر گونگ تا جاسوسی کنه وقتی دارهجاسوسی میکنه یون میبینشو میگه تو کی هستی اما یومون از دست اون فرار میکنه

یون عصبانی میره به گونگ میگه قضیرو و بعد موچانگ میگه اونا ممکنه به ما حمله کنن و گونگ هم میگه سربازای مرزی رو زیاد کنید

روز بعد چیریانگ میاد پیش گونگ و گونگ میگه تو اید برگرد میگه من تازه اومدم کجا برم بهتر از اینجا بعدش میگه من میخوامیه خواگاه اینجا بزنم و لرد میاد میگه تو کجا ودیو من نمیدونستم تو امونا دنبالت بودم اینجا پیدات کردم (به گونگ میگه) و بعد میگه بیا برمدم ساحل کارت دارم

میرن تو ساحل و با هم حرف مزنن و لرد میگه من میخوام تو بیای تو شهر سلطنتی و ادمای فاسد رو از بین ببری بعد از اینکه کارت تموم شد جامعه بشری به ادمی مثل تو نیازمند است

و اینجا هم جلسه ای بپا کرده گونگ که چیریانگ توش میگه من تازه دوهزارم افتاد چرا تو اینجارو برای مرکز تجاری بودن قرار داددی چون انجا از نظر جغرافیایی بهتر از یانگزو هست

بعد این سه نفر میرن بیرون که بگپن که موچانگ میگه تاجرا قرار مالیت سلطنتی رو ببرن اما چون دریا دزد داره قراره پیاده برن که گونگ دوباره دوگولش اینجا کار میکنه

و این پدر رو پسرم در حال صحبت کردنن که سون جونک میگه من میخوام از گروه بانو جمی بیام بیرون و برم به گروه جانگ هوا که پدر بدش نمیاد اینا میرن پیش جانگی که این خبرو بهش بگن اما جانگی میگه این کارو نکنین این رسم لوتی گری نیست بعد این بانو جمی فکر میکنه من شمارو خریدم کارتونو بکنین تا موقعی که دستور سرو بشه بعد سون جونگ میگه م نبه گونگ میگم که شما رئیس این شرکت هستین و جانگی هم برای این که ناز کنه میگه حالا فعلا نگو به موقش خودم میگم

گونگی با موچانگ میره پیش فرماندار موجینجو که بگه ما میتونیم کشتی های مالیاتیو اسکورت کنیم که بتونن از دریا زودتر برن اما این چانکیوم هنم که دیگه کفرش در اومده از بس گونگ بوک تو کارش دخالت میکنه داد میزنه و میگه نه نمیشه دست از سرم ر دارین و موچانگ در این لحظه میگه بیچاره موجینجو ببین موجینجو چیه که این بی غقل فرماندارشه

گونگ خودش یه جلسه میزاره و سرپرستارو جمع میکنه ومیگه ما کمکتون میکنیم تا کشتی هاتونو از دریا عبور بدین اون ها هم میگن اونجا پر دزد ما نمیتونیم این کارو کنیم و میترسن اما گونگ میگه ما بهترین مامورانمونو میدیم اما بازم سرپرستا راضی نمیشن

بعدش نیون چانگ میره جریانو به بانو جمی میگه که بانو جمی میگه خدایا یا منو بکش یا این گونگ بوکو

 

دوباره گونگ به این سرپرستا میگه ما دزدای یه جزیررو گرفتیمو از این حرف ها اما بازم هیچ کدوم قبول نمیکنن که در ان موقع یون اعصابش خورد میشود و میگه اگه سرپرست نبودید بهتون میگفتم

 

سرپرست شرکت جانگی میره پیشش و میگه قضیه از این قراره و جانگی هم که از خدا خواسته بوده قبول میکنه و میگه برو بهشون بگو.نیون چانگ هم میاد و به جمی میگه هیچ شرکتی قبول نکرده جز شرکت جانگی جونت تو دلش میگه (خاک بر سرت با این بچه بزرگ کردنت)

 

بانو جمی میره به یومون میگه به شرکتی که قراره از دریا عبور کنه خفن حمله کنید بعد بهش میگه که این شرکت برا جانگی هست و یومون هم میگه اااااااااااااااااااااااااااااااااا و دست به دهن میمونه

 

گونگی میره به محل جانگی که لیست کالاها رو بگیره و میگه من میخوام با رئیس شرکتتون صحبت کنم اما سرپرست میگه فعلا نمیشه

 

جانگی در این لحظه داره با تموم وجودش به گونگ نگاه میکنه و از ته اعماق قلبش یه آه میکشه

 

یومون هم اومده ببینه که بانو جمی بهش راست گفته یا نه که میفهمه بله درسته

 

 

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
داستان پاندا کو نفوکار در ایران

سیندرلا در ایران

نقد سریال میخک

بررسی فیلم لوسی

سریال رودخانه برفی

نقد سریال عطسه از مهران مدیری - رها ماهرو

جیگر ، کلاه قرمزی

سریال نفس گرم

سریال های نوروز 1395

نقد و بررسی فیلم پذیرایی ساده - رها ماهرو

در حاشیه 2

سریال آسمان من

حکیم ارد بزرگ , ارد بزرگ , Great Orod , philosophy , Iranian philosopher

پیوندها